خدا اين ملاها رو نجات بده.
خدائيش من منبر گرمي دارم. يعني وقتي ميرم بالا، كم كم مست منبر ميشم و به عبارتي به سماع در مييام. حالا كه نوبت خودم شده ميبينم عمل كردن به حرفهاي اون منبر گرم، بد سخته لامصب.
حالا خدا به اين ملاها، آخوندها و اذناب و كلاً روحانيت معزز صبر بده. يعني اگه كلاً قاعده اين باشه كه وقتي نطق ميكني، آزمايش بشي كه كارشون زاره.
*******
گرمم. حواسم نيست چكار ميكنم، يا ترجيح ميدم نباشه. چيزايي كه مينويسم رو ديگه نميتونم پس بگيرم. ولي گريزي هم نيست از نوشتنش.
يه روزي خجالت ميكشيدم از گفتن اينها. فكر ميكردم اگر هم كه هست، بايد كتمان كرد، بايد پوشيده نگه داشت، و گرنه پس چي؟ يعني همه بفهمن كه تو از زندگيت راضي نيستي؟ اين كه يعني خود شكست.
امروز فكر ميكنم خود شكست يعني همين كه من راضي نيستم. از شما ملت قهرمان چه پنهان، من خيلي اوضاعم خرابه. خيلي به هم نريزيد و به كمك نشتابيد. قضيه مال امروز و ديروز نيست. سالهاست به اين مرض مزمن خو كردهام. چي از خو كردن بدتر، كه باعث ميشه ديگه درد رو حس هم نكني. ميشي مثل پرندة تو قفس. البته در قفس بازه. ولي بيرون غذاي مفت نميدن. خطر هم هميشه هست. آزادي، به بهاي از دست دادن مزاياي فعلي.
سر دو راهي هستم. اگر فكر ميكنيد مسير روشنه و انتخاب واضح، يعني جاي من ننشستيد (البته من خوشحال ميشم كه شما سر اين دو راهي نباشيد) راه اول رو دارم ميرم جلو، سوال اينه كه راه دوم رو ميخوام يا نه.
1. بقاء:
- سازش، تسليم.
- اجتناب از ريسك (در واقع وقتي نميجنگي خب شكست هم نميخوري، البته چيزي هم به دست نميآري)
- ترجيح دادن سكون به همه چيز. تلاش كمرنگ براي حفظ وضعيت قبلي. تنبلي مطلق. بيتحركي.
- چسبيدن به لذتهاي زودگذر و نقدي.
يعني يه زندگي متوسط نسبتاً آروم بدون دستآورد. بدون مطلقاً هيچ چيز. عوضش نسبتاً تضمين شده، و كم هزينه
2. زندگي:
- جنگ
- ريسك باختن جنگ
- تحرك، هزينه،
- هزينه نقد براي لذت نسيه ولي پايدار
در واقع سوال اين نيست كه لامبورگيني بهتره يا ژيان مهاري، سوال اينه كه پول لامبورگيني رو ميدي؟ يا اصلاً داري كه بدي؟ حتي قسطي؟
داشتم فكر ميكردم، كاش توي جايي به دنيا اومده بودم كه ملت خدايي نميشناختن. شايد اون وقت فرصت بود كه به دور از پيش فرض و بيم و اميد از شبحي كه به اسم خدا به خوردم دادن بفهمم اصل قضيه چيه؟
لعنت بهشون. چنان همه چيز را با هم ممزوج كردن كه هيچ نميفهمم چي واقعيته و چي اوهام.
يكي ميگفت از كسايي كه واقعيتهاي همين لحظه رو جعل ميكنن، انتظار داري قضاياي چهارده قرن پيش و قبل از اون رو با صداقت روايت كنند؟ اگر جهنمي هست و عذابي بيش از همه برازنده اونهايي كه خداي مردم رو هم ازشون گرفتن.
ياد گرفتم فكرهاي قديمي رو رنگ و جلاي تازه بدم، به كارشون ببندم، و به همون نتايج هميشگي قديمي برسم. گيرم با رنگ تازه. ولي همونه، و اصلاً مطلوب نيست.
ميرم به سايت بالاترين يه سر ميزنم. بعد بيبيسي، بعد حتي فارس و ايسنا و غيره.
منتظرم. منتظر يه خبر. يه تغيير. يه اتفاق.
خوب كه نگاه ميكنم ربطي به جنبش و سبزبازي و انتخابات و اينها هم نداره.
خوب كه نگاه ميكنم، سالهاست كه منتظرم.
چندين سال فكر ميكردم منتظر چيزي هستم.
دو سه سال فكر ميكردم منتظر كسي هستم.
مدتيه فهميدم منتظر خودم هستم.
هنوز منتظرم.
اي كه دستت ميرسد، كاري بكن…
ميخوام يه چيزي بنويسم كه اين راوي جيغش دربياد.
-من به طرز عجيبي از نوشتن لذت ميبرم.
-خب؛ اين از جيغ راوي.
حالا ممكنه بپرسيد اگه خوب مينوشتي ديگه چه حالي با خودت ميكردي؟ خب چه كنم. اعتماد به نفس بالاست.
اما چرا كم مينويسم؟ به همون ژژژ (ااااااه، تو اين كيبوردت آزاد، پدرم در اومد، پدر ناله يه دكمهاش سر جاش نيست، ديگه غلط بكنم از تو كيبورد مفتي بگيرم، بيجنبه). خب، ميگفتم: به همون دليل كه خيلي از كارهاي ديگه رو كه خيلي دوست دارم كم انجام ميدم، بعضيهاش دم دستم نيست، مثل پرواز، بعضيهاش هم هست:
من طلوع خورسيد رو واقعاً دوست دارم، اما فكر كنم تو عمرم بيشتر از ده دفعه نديدمش.
من طبيعت بكر رو فوق العاده دوست دارم. اصلاً دوست دارم جايي رو آدميزاد بهش پا نگذاشته باشه. اما هيچ وقت دنبالش نرفتم، بعضي وقتها پيش اومده.
من ايجاد يك چيزي از صفر رو دوست دارم، مثل نقاشي و مجسمهسازي و …. اونم هيچ وقت جدي پياش رو نگرفتن.
من شنا رو هم دوست دارم، شايد چون شبيه پروازه. (گرچه با مقداري خفت يادش گرفتم، توي استخر يه گروه سه نفره بوديم كه آموزش ميديديم، من، دانيال و رضا. دو تاي آخر سه و پنجساله!!! تابستان 1384)
من از هر چيز غيرعادي و خلاف عرف خوشم ميآد. اما اونقدر روزهام شبيه هم شده كه يادم ميره چند شنبهاست. فقط ميدونم بيشتر به جمعه قبل نزديكتره يا جمعه بعد.
حالا همينها رو بگير و برو جلو. اگر 15 سال پيش ميگفتن قراره مثل امروز بشم، ترجيح ميدادم زندگي نكنم اصولاً. بيخي!
من منبرهاي زيادي واسه ملت رفتم، منتها مثل اينكه جاذبه زمين صدا رو از منبر ميكشيد پايين و به گوش خودم نميرسيد.
حالا به نظر شما علماء، اشكال كار كجاست؟
دو تا جمله قشنگ خوندم تو يه وبلاگ:
تاريكترين لحظه شب درست پيش از طلوع خورشيد است.
خدا هیچ کس رو صرفاً بره اینکه بمیره نیافریده. مطمئن باش بره هر انسانی که خلق میکرده کلی نقشه کشیده. امتحان کن!
اين شعر رو يكي از معلمهاي خوب دوران دبيرستان، سركلاس خوند، اون موقع كه اينو شنيدم ديدم كودكيش در مورد من صدق ميكنه، حالا ميبينم شايد نوجوانيش هم صدق ميكنه، ميترسم يه روزي نگاه كنم ببينم جوونيش هم صدق ميكنه، خدا نياره اون روز رو.
---------------------------------------------------------------------------
طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است ، این که خود می دانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند : کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که از این پس دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن !
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن ؟!؟
نتوان فارغ و وارسته زغم
همه شادی دیدن ؟
همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن ؟
هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟
بعد از این چند صباح ، به چسان باید رفت ؟
به کجا باید رفت ؟
با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟
من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت ...
نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت ...
لیک گفتند همه :
که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر ببرد ، کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ، ورا عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او :
از هم اکنون باید ، فکر آینده کند !
دیگری آوا داد :
که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند ...
سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش ، همچنین فردایش ...
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت ؟
آنهمه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که از کف دادم مفت ...
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب
می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات !
آن کسانی که نمی دانستند
زندگی یعنی چه رهنمایم بودند !
عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند : که چو آنها باشم
که چو آنان دائم فکر خوردن باشم !
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش , فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت :
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن
فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ...
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق :
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوا ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوان مردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش
ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم
به چه ترتیب گذشت :
کودکی بی حاصل
در جوانی باطل
وقت پیری غافل
به زبانی دیگر :
کودکی در غفلت
در جوانی شهوت
وقت پیری حسرت
بعضي وقتها زندگي به طرز وحشتناكي واقعي ميشه، اين چيزي بود چند شب پيش به يكي از بر و بچز گفتم. و اين واقعي شدن براي مني كه يه عمر گيم بازي كردم كه هرجا كار به گير ميخورد سريع از اول Load ميكردم خيلي دردناكه.
يه جمله معروف هست كه ميگه: هر چي منو نكشه منو قوي ميكنه. نميدونم چقدر درسته، يه وقتهايي زندگي بد آدم رو فشار ميده، اونقدر كه به قول يكي ريقت در ميآد.
البته قبول دارم كه گاهي فشار زياد باعث ميشه يه كارايي بكني كه تو شرايط عادي عمرا نميتوني. قضيه همون يارويه كه ازش پرسيدن اگه تو دريا كوسه دنبالت كنه چه كار ميكني؟ گفت: ميرم بالاي درخت! گفتن ابله تو دريا درخت كجا بود؟ گفت: مجبورم، ميفهمي؟ مجبورم.
حالا منم الان بايد برم بالاي درخت. ظاهراً تغيير بهترين راه مقابله با تغييره! (امام محمدحسين عليهالسلام). پس زنده باد بارباپاپا! يه جاهايي بايد سفتتر بشي كه فشار خردت نكنه. يه جاهايي بايد شلتر بشي كه فشار قابل تحمل بشه (سو تفاهم نشه البته راجع به فشار).
يه جاهايي هم كه ديگه هيچ چارهاي نيست:
iEject.
شما چطور؟
ميفرمايد:
ابر و باد و مه و خورشيد فلك سركارند
تا تو جاني به لب آري و درخت رو نخوري