از من به شما ملت قهرمان.
خدا كسي را كه يك سريال خوب، حتي يك شوي نسبتاً خوب مثل Moment of Truth رو به من معرفي و احياناً در اختيارم بگذارد را رحمت كند.
راستي سري مستند Weired Nature مال BBC رو ديدم. خوب بود.
اين شايد كمك كنه.
ملت قهرمان،
اگر احياناً به عكسهاي تاريخ معاصر همه كجاي جهان علاقه داريد، اين سايت رو از دست نديد. من توي اين سايت عكسهايي از انقلاب ايران و قبل از اون ديدم كه اصلاً نديده بودم.
دو تا جمله قشنگ خوندم تو يه وبلاگ:
تاريكترين لحظه شب درست پيش از طلوع خورشيد است.
خدا هیچ کس رو صرفاً بره اینکه بمیره نیافریده. مطمئن باش بره هر انسانی که خلق میکرده کلی نقشه کشیده. امتحان کن!
من،عاشق گيمهاي كامپيوتري هستم………
اه! چرا؟
همين كه جمله اول رو نوشتم اين به سوال به ذهنم رسيد.
راستي چرا؟ چي داره گيم؟ من با كجاش حال ميكنم؟ نميدونم. شايد ديگه درست يادم نياد.
چرا، يه چيزايي يادمه.
سالها پيش (سالهاي نور فراوان، نسيم خنك، تيركمون كشي، چراغ 3 ولتي، باتري، جاباتري، آرميچر، ميكروسكوپ 600x، دفتر نقاشيهاي فيلي، مدادهاي سري B و يك دونه H فابركاستل ساخت آلمان غربي، پاك كن ميلان، آبرنگ، Voltes V، خرد كردن يخ با پاشنه كفش، چاقوهاي قديمي، ژول ورن، جان كريستوفر، Wolf3D، Ricky Dangerous، Shadow of the Beast، Amiga 500)
آره، سالها پيش، براي اولين بار يه گيم ديدم. الان ميبينم كه 20 سال پيش بوده. قبل از گيم، كارتون رو خيلي دوست داشتم. من خودم را جاي كسي تو كارتون تصور نميكردم، شايد چون به هر حال ميخواستم جزو قهرمانهاي داستان باشم، از طرفي همشون رو هم دوست داشتم و نميشد يكيشون رو انداخت بيرون تا جاشو به من بده. اين بود كه معمولاً تو يه شرايط سخت به كمكشون مياومدم. اون مادر مردهها هم كه تا خرخره تو لجن بودن، ناچار منو ميپذيرفتن تو تيمشون.
اما گيم يه حسن اساسي داشت. اونم اين بود كه دستم تو سناريوها تا حدي باز بود. يعني به من عوض فقط نگاه كردن، امكان خلق كردن ميداد. ميتونستم “آرمان، من” خودم رو بسازم.
خب اينا همه مال سالها پيش بود. الان چرا دوستش دارم؟
حداقل دليلم اينه كه از معدود پلهاي ارتباطي باقي مونده با دوران كودكيه.
اخيراً يه دليل ديگه هم براش پيدا كردم. قبلاً نوشتم كه من هميشه زندگي رو با گيم اشتباه ميكنم. فكر ميكنم اگه خطا كنم ميشه دوباره مرحله رو Load كرد. الان اما يه جور ديگه هم ميتونم به قضيه نگاه كنم.
اگه من بتونم طوري تو زندگي رفتار كنم، كه گويي دارم كاراكتر يك گيم رو كنترل ميكنم، احتمالاً خيلي از فشارهاي كم بشه. عمده فشارها ماله اينه كه من خودم رو با همه تعلقاتم زير بار ميبينم. لحظه به لحظه احساس ميكنم كه اين منم كه داره اذيت ميشه و رنج ميكشه، نه كس ديگه.
فعلاً حال ندارم بيشتر فكر كنم بهش. پس باقي مطلب ميمونه براي بعد.
-------
شايد فكر كنيد كه اين همه به ما چه؟ و منم يادتون مييارم كه من براي خودم مينويسم.
اين وبلاگنويسي، براي آدمهايي مثل من، كه به ندرت براي خودشون وقت ميگذارن يه كمك بزرگه. چون وقتي دارم مينويسم، فكر ميكنم و از اون بهتر اينكه فكرهام رو مينويسم.
ذهن انسان، يك توليدي بزرگه. ولي انبار نداره. شايد براي همين بود كه اوس كريم گفت:
نون و القلم و ما يسطرون.
مامان نذر كرده بودند كه راهپيمايي 22 بهمن رو تو كيش برگزار كنند. برادرم هم رفته بود فوتبال. با اين حساب من موندم و بابا. ساعت 10 از شركت رسيدم خونه. بابا پرسيد ميخواي برات املت سيبزميني كه تو خيلي خوب درست ميكني درست كنم؟ يعني محمد تو بيا اين املت رو درست بِكن! با هم بِخوريم!
خلاصه من با ذهن خلاقم به فرمول توليد املت از سيبزميني و تخم مرغ دست پيدا كردم. دستورش اينجوريه كه بعد پختن هر دو رو براي مدتي در شكمت قرار ميدي، بقيه مراحل به صورت تقريباً اتوماتيك انجام ميشه!
الان تو سالن نشستم نود ميبينم و اين را تايپ ميكنم. دوست دارم برم به پناهگاه (اتاقم) درب را بسته و يك چيز جالب به عنوان فوق برنامه داشته باشم. مستند زياد دارم (به لطف دانلودهايي كه پارسال گذاشتم آزاد انجام بده)، اما دلم يه چيز ديگه ميخواد. مثلاً يه نمايش راديويي اساس. از اونهايي كه پز از صداهاي پس زمينه است و فضا سازي جالبي داره. يا مثلاً يه گيم اساس. يه چيزي كه تو يه فضاي غريب ولي غير فانتزي بگذره. مثل گيم مافيا كه من هنوز رو دستش توي شيوه روايت و جذابيت داستان نديديم. يا يه فيلم يا كارتون اساس، يه چيز علمي تخيلي با ايدههاي ناب. يا اثاث. يا رحمان، يا من له عزت و الكمال، يا من هو اينترنشنال!
يه موقعي خيلي اهل كتاب خوندن بودم. اون موقعي كه هنوز راههاي سهلالوصلتري براي غرق شدن در تخيلات و ايدهآلها وجود نداشت. از من به شما شنگولان نصيحت، اگر يه نوجوان پسر تو فك و فاميلتون دارين سهگانه كوههاي سفيد، شهر طلا و سرب و بركه آتش، نوشته جان كريستوفر و انتشار يافته توسط سازمان پرورش فكري كودكان و نوجوان رو براش بخريد كه عرش رو سير كنه و تا عمر داره اين محبت شما رو فراموش نكنه. اين كتاب يكي از موثرترين فاكتورهاي سالها نوجواني من بود.
دو سال پيش پس از مدتها يه كتاب خدا خوندم. اسمش بود اسرار عمليات اي.پي نوشته رنه برژوال كه يادمه ترجمه انگليسي اسمش (نويسنده فرانسويه) اسرار عمليات فلان نميشد. ولي اونم حيلي عالي بود. ميخكوبم كرد. از خوب به عالي رو هم كه آزاد بهم هديه داده بود (؟) خيلي خوب بود. با اينكه راجع به مديريت بيزينس بود، همه چيزش راجع به شخصيت آدمها و تعاملاتشون هم صدق ميكرد.
شونصد تا (كه گويا از پونصد هم بيشتره) كار عقب افتاده و معلول دارم. ولي عمراً الان روشون وقت بگذارم. من حتي شك دارم كه به طبقه سوم برسم. داره پشت فرمون لپتاپ خوابم ميبره. پس فعلاً شب همتون بيخي………..