من خلم؟


¦ 2 نظرات

شما باور مي‌كنيد من بعضي وقت‌ها وبلاگم رو چك مي‌كنم كه ببينم چيزي نوشتم يا نه؟

Integrity


¦ 0 نظرات

I have been accused of lack of integrity twice in last few days, once implicitly and once explicitly, and it is one of those things that drives me mad. I can’t bear to be told I don’t walk my talks.

Damn it man!

BTW, the right to switch to English or any other language from all those languages I know, is reserved!!!

جمعه زيباي من


¦ 1 نظرات

همانا كه من امروز صد تا كار دارم. براي همين مقارن ساعت 11 از خواب بيدار شدم كه بزنم تو سر خودم. شرح كار‌ها رو مي‌نويسم كه هم خودم بدونم چقدر بدبختم و هم شما:

1. بايد يه كم كمك آزاد كنم تو پروژه جينگولش.

2. بايد پرده‌هاي اتاقم رو كه شسته شده بيارم دوباره نصب كنم (كه از اون كار‌هاست كه من ازش نفرت دارم، يه چيزي مثل پياز داغ يا هويج پخته)

3. بايد كامپيوتر بابا رو بتركونم و همه چيزش رو از اول نصب كنم و image بگيرم.

4. بايد Microsoft Speech Server رو بگذارم دانلود بشه.

5. بايد چند تا ديگه از DVD هاي آزاد رو كپي كنم كه بهش پس بدم.

6. تو اين گير و دار و بدبختي همين الان خبر رسيد كه عصري هم بايد برم خونه محسن امامي گيم بازي كنم. اه اه اه. آخه اين چه جور زندگي كردنه هان؟

 

پي‌نوشت: من فعلاً برم يه كم Call Of Duty بازي كنم!!

وقتي مسير جاده به بن بست مي‌رسد


¦ 1 نظرات

بعضي وقت‌ها زندگي به طرز وحشتناكي واقعي مي‌شه، اين چيزي بود چند شب پيش به يكي از بر و بچز گفتم. و اين واقعي شدن براي مني كه يه عمر گيم بازي كردم كه هرجا كار به گير مي‌خورد سريع از اول Load مي‌كردم خيلي دردناكه.

يه جمله معروف هست كه مي‌گه: هر چي منو نكشه منو قوي مي‌كنه. نمي‌دونم چقدر درسته، يه وقت‌هايي زندگي بد آدم رو فشار مي‌ده، اونقدر كه به قول يكي ريقت در مي‌آد.

البته قبول دارم كه گاهي فشار زياد باعث مي‌شه يه كارايي بكني كه تو شرايط عادي عمرا نمي‌توني. قضيه همون يارويه كه ازش پرسيدن اگه تو دريا كوسه دنبالت كنه چه كار مي‌كني؟ گفت: مي‌رم بالاي درخت! گفتن ابله تو دريا درخت كجا بود؟ گفت: مجبورم، مي‌فهمي؟ مجبورم.

حالا منم الان بايد برم بالاي درخت. ظاهراً تغيير بهترين راه مقابله با تغييره! (امام محمدحسين عليه‌السلام). پس زنده باد بارباپاپا! يه جاهايي بايد سفت‌تر بشي كه فشار خردت نكنه. يه جاهايي بايد شل‌تر بشي كه فشار قابل تحمل بشه (سو تفاهم نشه البته راجع به فشار).

يه جاهايي هم كه ديگه هيچ چاره‌اي نيست:

 iEject.

شما چطور؟

مي‌فرمايد:

ابر و باد و مه و خورشيد فلك سركارند

تا تو جاني به لب آري و درخت رو نخوري

فاش گويم؟ يا نگويم؟


¦ 1 نظرات

هميشه فكر مي‌كردم (مي‌كنم؟) اگر يه موقعي نتونم چيزي كه تو ذهنم مي‌گذره رو راحت به زبون بيارم حتماً يه جاي كارم مي‌لنگه. يا حرفم مبناي درستي نداره و فابل دفاع نيست، يا نمي‌تونم رك و بي‌پرده حرف بزنم.

حالا الان كه مي‌خوام بنويسم مردد هستم كه واقعاً هر چي تو سرم مي‌گذره رو بنويسم؟ دوست دارم اين كار رو بكنم. اما نمي‌دونم درسته يا نه.

يه رفيق داشتم كه اسم وبلاگش بود «اينك اين من سانسور شده»، خلاصه اينكه طرف آخر سر رو وبلاگش هم نتونسته بود هرچي حال مي‌كنه بنويسه و مجبور شده بود خودش رو سانسور كنه.

؟؟؟؟

باز گيج شدم. نكنه وبلاگ تو پاچه بشم؟ هان؟ پيمان؟

دوست دارم با آدم‌ها كه تعامل دارم خيلي فكر نكنم. هر چي تو دلمه بگم. يعني دلم رو با ارزش‌هام هماهنگ كنم كه توش چيزي نگذره كه ازش خوشم نياد. از طرفي مي‌بينم كه بعضي وقت‌ها اگر همه بدونن تو ذهن من چي مي‌گذره كه من هرچي نقشه خبيثانه و غير خبيثانه دارم نقش بر آب مي‌شه كه.

 

مثلاً دو سه روز پيش سامان مي‌خواست يه Access Point بخره. منم حساب كردم كه اون Access Point كه رفته بود تو پاچه‌ام رو در بيارم و تو همون بخش سامان جاسازي كنم. الان كه چيزي اين رو راجع بهش ننوشتم سامان رفت يه Access Point ديگه خريد و به دام من نيفتاد. اگر چيزي نوشته بودم كه هم ديگه هيچي. يه سري هم مي‌گرفت مي‌زذ ما رو حتماً. لولي پاپت.

------------------------------

حداقل شايد بتونم كمتر خودم رو سانسور كنم. براي شروع به چند تا از دوستام توهين مي‌كنم:

آزادِ …… …  . .   !@! 2

پيمان $#%@‌ّ()

سعيد لوووووووووووووووووووولي

محياي پاااااااااااااااااااااپ

ميناي #$@

ابولفضل )*^*&^

سازمان تربيت بدني بيخي پدر ناله

قماشچي مشنگ!!!!! و ساير دوستان و وابستگان

 

هاهاهاهاها. لولي‌ها

اين ماژول لعنتي


¦ 0 نظرات

آقا من كچل شدم. الان مي‌فهمم چرا اين سيسكو شصت تا مدرك داره براي محصولاتش.

رفتيم يه روتر 2811 خريديم، با يه ماژول E1. يه سري گفتن ماژول‌ درسته (از جمله خودم) يه سري گفتن ماژول درسته ولي يه قطعه ديگه كم داره. رفتيم اون قطعه ديگه رو هم خريديم. آخرين وضعيت اينه كه گويا قطعه دومي درسته اولي غلط، حالا شايد بعداً معلوم شه كه همه‌اش درسته و من غلطم.

الان مي‌خوام اين ماژول‌ اشتباه رو پس بدم، اما ديشب جعبه‌اش رو انداختم بيرون، خر بيار و باقالي بار كن. فعلاً سه تا ماژول‌ ديگه كانديد شدن كه انشاالله كار كنن. خدا رحم كنه. اومديم پول بديم جنس اساسي بخريم كه ديگه انقدر مشكل نداشته باشيم. خدااااااا

من، دل درد، ماژول


¦ 1 نظرات

ديشب اومدم بنويسم كه دل درد گرفتم اساس. هي گفتم الان خوب مي‌شه. ولي نشد. داشتم زمين رو گاز مي‌زدم. رفتم دكتر گفت معده‌ات معلق زده، ظاهراً به علت استرس زياد. حالا فعلاً كه زنده‌ام، تا بعد ببينيم چي مي‌شه.

امروز تو شركت روز خوبي بود از اين جهت كه كار پيش رفت. البته آخر وقت معلوم شد اون ماژولي كه گفتم تو پاچه‌اس جدي جدي رفته تو پاچمون.

 

الان ساعت 11:30 دقيقه شبه. نشستم تو سالن و دارم 90 نگاه مي‌كنم كه هفته پيش خوب حال اين شنگو‌ل‌هاي تربيت بدني رو گرفت. عمله‌ها!

بايد زودتر برم بخوابم چون تا 9 شركت بودم و خيلي خستم.

من دارم يه مجموعه از جملات قصار جالبي كه شنيدم درست مي‌كنم. هر از چند گاهي هم يكيش رو مي گذارم اينجا:

وقتي نمي‌داني به كجا مي‌خواهي بروي، هر جاده‌اي تو را به مقصد مي‌رساند!

تو گيم Call Of Duty 2 يه عالم از اين جملات اساسي داشت، يكيش رو مي‌گذارم حال كنيد:

If enemy is in the range, so are you

شب همتون بخير